حكيم زجاجى
910
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
خليفه برست از جفا بردنش * همانروز شد زنده از مردنش همه كارداران او را به قهر * برون كرد آن نامبرده ز شهر به بغداد از آن مهتران كس نماند * از ايشان يكى پر كركس نماند دگرباره شد مقتفى سربلند * سر بخت سلجوقيان شد نژند نهال مراد وى آمد به بر * هماى اميدش برآورد پر روان گشت حكمش به كردار آب * برآمد ز برج مهى آفتاب چو شد در پس پرده مسعود شاه * محمد برآمد همان دم به گاه محمد كه فرزند محمود بود * سرافراز برجاى مسعود بود چو بر تخت بنشست شاه همام * الغ شاه بلكاش كردند نام سراينده با او سخن ياد كرد * هم اندر زمان راى بغداد كرد على زين دين كوچك موصلى * بيامد بر شه ز بىحاصلى ورا بر خليفه شدن گرم كرد * دل شاه بىشرم و آزرم كرد سپاهى ز ميران و آزادگان * هم از ملك [ آ ] ران و اربادگان دگر نامور سنقر خاص بگ * كه چون او نبد زير دور فلك چنان لشكرى همچو بحر روان * همه نامجوى و همه پهلوان به بغداد رفتند پرخشم و كين * كمين بسته مانند شير عرين گرفتند بر گرد بغداد زود * برآنم كه در آخر سال بود ز شهر اندرون عشرها مىرسيد * به سلطان و سلطان به جان مىشنيد چنين مدتى در ميان جنگ بود * روان از كف مردمان « 1 » سنگ بود نهادند هرجايگه منجنيق * ببستند بر شهر يكسر طريق طعام اندر آن شهر ناياب شد * ز روى بزرگان دين آب شد ز ناگاه آمد به سلطان خبر * كه شد ملكت شاه زيروزبر ملكشاه با ايلدگز گشت يار * گرفتند آن برزن و آن ديار پراكندهدل گشت سلطان عظيم * دل نامور گشت پرترس و بيم همان مقتفى نامهها مىنوشت * در آن ياد مىكرد از خوب و زشت
--> ( 1 ) كفها